عشق

نه آسان از آن بتوان گفت،

نه براحتی بتوان از میانۀ بدل‌ها و بدیل‌های نامتجانس و شکننده‌اش بیرون کشید،

عشق موهبتی است شگرف

 

جز عاشق، توانایی نیست

او نادر کسی است، نادر کسی است...

 

نیاز می‌گویم، بر این در آویخته به دریوزۀ عشق

هنوزم دست تهی است...

عشق موهبتی است.

/ 2 نظر / 17 بازدید
ط.

سلام جان، اینها هم ابیاتی از حکایت رابعه بنت کعب از الهی‌نامه عطار در مورد عشق: بیا گر عاشقی تا درد بینی طریق عاشقان مرد بینی ... سه ره دارد جهان عشق اکنون یکی آتش یکی اشک و یکی خون کنون من بر سر آتش از آنم که گه خون ریزم و گه اشک رانم به آتش خواستم جانم که سوزد چو در جانی تو نتوانم که سوزد به اشکم پای جانان می‌بشویم به خونم دست از جان می‌بشویم بدین آتش که از جان می‌فروزم همه خامان عالم را بسوزم از این اشک آن‌چه می‌آید به رویم همه ناشسته‌رویان را بشویم از این خون گر شود این راه بازم همه عشاق را گلگونه سازم از این آتش که من دارم در این سوز نمایم هفت دوزخ را که چون سوز از این اشکم که طوفانی‌ست خونبار دهم تعلیم باران را که چون بار از این خونم که دریایی‌ست گویی بیاموزم شفق را سرخ‌رویی به جز نقش خیال دل‌فروزم بدین آتش همه نقشی بسوزم از این دردی که بود آن نازنین را ز اشکی آب بربندم زمین را چو می‌دارد بتم خون خوردنم دوست ز خونم گر جهان پر گشت نیکوست بخوردی خون جان من تمامی که نوشَت باد ای یار گرامی کن

فاطمه

هنوزم دست تهی است... خیلی زیبا بود [گل]