یقین

طریق یقین پیش گیر تا راه بر تو کوتاه گردد.

/ 28 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

یا نه ترجیح میدی که از همین ابزار خیلی در دسترس یعنی عقل استفاده کنی. چون دیگه اون نهاد پاک که قبلا هم گفتم بهترین راه دریافت حقیقته فعال نیست. چون بهره گیری از خرد باطنی نیاز به خلوت و تامل داره و ما فرصتش رو نداریم در حالی که اونه که به ما میگه داریم درست میریم یا نه؟ فألهما فجورها و تقواها. این فجور و تقوا همینجا به ما الهام شده. اونوقت از همین ابزار در دسترس عقل که راحتتره استفاده میکنیم و میپرسیم باور دارید که باور دارید؟ من جواب میدم که نیازی به حساب کتاب نیست روشنه و این سوال اصیل نیست و معنی نداره. نیازی نیست به خودت اثبات کنی اجازه بده خودش خودش رو در زندگی بهت نشون بده. فقط با تردید سد راهش نشو. عقل غرور میاره و خشوع در برابر خداوند به تو بصیرت میده. پس قرآن رو با قلبت بخون و درگیر چنین تردیدی نشو. بله فقط باید گوش داد. همین یعنی اینکه تو عمیقا به وجود اون حقیقت که بهش صفت موسیقی رو میدی ایمان داری. و همین سوالت رو در مورد باور از درجه اعتبار ساقط میکنه. خودت داری میگی که باور داری. پس اون تردید از کجا سر و کله اش پیدا شد. ایا این تردید فقط موجب اتلاف انرژی و سردرگمی نیست و ایا "گاهی" از م

سلام

"گاهی" از منطق که تشویقمون میکنه به بازی با کلمات ناشی نمیشه؟ ایهام عزیز ممنون میشم جایی که برات مبهمه از من بپرسی تا بفهمم نقاط مبهم و پیچیده صحبتم کجان. از این طریق کمکی میکنی. با سپاس [گل]

Eh.Am

جواب سوال1: فکر می کنم این سوال برای این پرسیده شده که به گونه ای ارزش تامل و خلوت گزیدن رو مشخص کنه. همون طور که قبلا گفتم من با فکر کردن در مورد هر مسئله ای کاملا موافقم. پس در مورد این سوال باید بگم: کوه فتح نشده ای رو در نظر بگیرید. کوهی که هنور جایی برای گذاشتن پا در آن مشخص نشده، راهی نیست و هر قدمی که بر می داریم روی پرت گاه مرگ و زندگی است. در برابر این کوه، کوه نوردان مختلف عکس العمل های متفاوتی نشان می دهند. چند نفری تمام خطرات را به جان می خرند به این امید که اولین کسانی باشند که کوه را فتح می کنند. کار را شروع می کنند در بین راه عده ای کنار می کشند و شاید یک نفر به کوه برسد. این ها آدم هایی هستند که خطر کردن را دوست دارند و خطر می کنند تا اسمی داشته باشند. تا دیگران بگویند آن ها بزرگ و شجاع هستند. عده ی دیگری دوست دارند اسم داشته باشند ولی جرات خطر کردن ندارند. کوه را فتح می کنند عکس یادگاری را به عنوان مدرک فتح می اندازند، اما بعد از مشخص شدن تمام پستی ها و بلندی ها. عده ای که تعدادشان خیلی خیلی کمتر است روشن کردن تاریکی ها را دوست دارند. دوست دارند خطر کنند و کوه را فتح کنند اما برای خودش

Eh.Am

برای خودشان. نه به خاطر کسانی دیگر یا اسم و شهرت. این ها را گفتم تا به این برسم که جواب سوال شما بسته به شخصیت افراد، فرق می کند. مثل بحث موفقیت بعد کیهانی. حال من جواب خودم را به سوال شما می دهم. در نگاه اول سوال شما استفهامی انکاری دارد که خیر! مگر می شود بدون این که تحت تاثیر اطرافیان بود زندگی کرد. مگر می شود از تلویزیون و اینترنت و ماهواره دور بود و خوب در بین مردم زندگی کرد. مگر می شود کاری کرد که خلاف عرف است و می گوییم " من این کار را کنم دیگران چه می گویند؟ " و ... خوب تا حدی هم راست است ما مجبوریم که اجتماعی زندگی کنیم و باید تا حدودی به این مسائل احترام بگذاریم اما من این اجبار را مثل کوه کشف نشده می دانم. به تمام بزرگان دنیا نگاه کنید بیشترشان قبل از بزرگ شدن یا دیوانه بوده اند یا مخالف دین و یا ...های دیگر. آن بزرگان به هیچ کدام از این مسائل توجهی نکردند. به راه خودشان رفتند. رفتند تا کوه تاریکی را که جلوشان بود بردارند و به دو امید. 1- رسیدن به هدف خودشان و نزدیک تر شدن به ماجرای زندگی شان 2- برای کمک به دیگران و هموار کردن راه فتح قله های فتح نشده ی دیگر. و من با علم به این که می دا

Eh.Am

می دانم راه رفتن روی باریکه ها سخت است، دوست دارم روی باریکه ها راه بروم. دوست دارم کارهایی کنم که شاید دیگران به آن اعتقادی ندارند و تشویقم نکنند اما خودم به آن کارها ایمان دارم. دوست ندارم کوه بزرگ مه آلودی را جلوی چشمانم است برای خودم بزرگ کنم و همین جا زمین گیر شوم. دوست دارم زمین بخورم دوست دارم سرم به سنگ بخورد و بشکند. دوست دارم بعضی از آزموده ها را خودم با روش های خودم دویاره آزمایش کنم و دوست دارم قله ام را فتح کنم. آن اوایل که راه افتاده بودم قله دور بود و سرد و بازهم دور. اما الان که خودم را به دل ماجرا انداخته ام می بینم قله چندان دور نیست. قله در دستان ماست فقط باورش نداریم. باورش نداریم. باورش نداریم و امیدوارم که صبر باور کردن داشته باشم. سلام عزیز در دنیای من دیگران، خانواده، دوستان، رسانه ها هستند. چون عضوی از آن ها هستم به حرمت هایشان احترام می گذارم. ولی هیچ وقت تحت تاثیر نخواهم رفت. به حرف ها گوش می دهم فکر می کنم درست بودند به عنوان ابزار راه برای خودم برمی دارمشان. درست نبودند هم دو حالت دارد یا سعی می کنم با شخص مقابل بحث کنم و متقاعدش کنم یا اگر طرف شخصیتی نداشت لبخندی می زنم و رد می

Eh.Am

. من کوه خودم را دارم و خودم باید فتحش کنم. پس در جواب سوال شما باید بگویم که در مواردی مثل من، اجتناب ناپذیری که گفتید به اجتناب پذیر تبدیل می شود و من راه های دیگری برای باور کردن دارم که مهمترینش افکارخودم هستند. امیدوارم به من خودخواه نگویید. من موفقیت را در خودم بودن می دانم. خودی که کاستی های زیادی دارد. خودی که باید با حرکت در مسیر قله اصلاح می شود. وخودی که باورهایی بر مبنای اصول غیر قابل تغییری می سازد که دیگران هزار سال قبل ساخته اند ولی از قدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن!!!

Eh.Am

سلام برای سوال 2 باید بگم. آره راه دیگری هم هست نه متقاعد می شی نه متقاعد می کنی. دو طرف بی خیال قضیه می شن! و فکر می کنم این واقعیت توی مسائل جدی تر باعث ایجاد نوعی اغده در فرد می شه. ولی اگر منصفانه برخورد کنیم گاهی اوقات جامعه ما را وادار به فراموش می کند یا به بیان دیگر ما توان پرداخت هزینه ی فراموش نکردن را نداریم. و الان من خودم درگیر این مسئله هستم. ولی نه می توانم و نه دوست دارم که فراموش کنم. و در کل نمی دانم چه کار کنم!!! جواب سوال 3 و اصول غیر قابل تغییر رو با هم توضیح می دم. همه ی ما در زندگی، در دنیای خودمان قوانینی داریم.(تقریبا می توان اسمش را وجدان گذاشت). در بین این قوانین بعضی ها هستند که هیچ موقع نباید عوض شوند. مثل پرهیز از توهین به افراد یا بددهن بودن و ...، مثل حفظ حرمت بزرگتر، مخصوصا پدر و مادر، مثل خائن نبودن و خیلی چیزهای دیگر. پس باورهای ما باید به گونه ای شکل بگیرند که اصول اولیه انسانیت، اخلاق و خیلی چیزهای دیگر که من کم در بین بچه های هم سن و سالم می بینم را شامل شوند. در نظرم این اصول هیچ وقت عوض شدنی نیستند. حال اگر عقیده ی دیگری( حتی اگر متعلق به کسی باشد که به هر دلیلی خیلی

Eh.Am

خیلی دوستش هم داریم ) این اصول را با بهانه هایی مثل تمدن و ... زیرپا گذاشت هیچ وقت نباید پذیرفته شود. اما عقایدی که جدید اند، حاصل خلاقیت اند، خیلی از خرافه های قدیمی را زیر سوال می برند ولی برپایه ی اصول هستند، عقایدی هستند که باید مریدشان بود. باید برایشان مبارزه کرد و در یک کلام باورشان کرد. نیما در بین خیلی از شاعران فرزند خلفی نیست ولی با باورهای خودش راهی را ساخت که تا کنون چند نفری بیشتر درکش نکرده اند. پس نو شدن نباید به قیمت ویران ساختن ارزش های گذشته باشد. این را قبلا شما هم گفتید. ما به اندازه ی باورهامان ارزش داریم. هرچه قدر باورهایمان قابل دفاع کردن باشند، ارزشمان بیشتر است. خیلی وقت ها ما خودمان هم می توانیم درک کنیم که باورمان غلط است.به نظرم باید خیلی راحت تسلیم شد و باور درست را پذیرفت. خیلی از وقت ها هم کسی نمی تونه باور ما رو رد کنه. فقط عملی بودنش رو غیرممکن می دونه. در این جور مواقع به خودمون ربط داره که چه قدر مرد عمل باشیم و غیرممکن رو ممکن کنیم. بعضی از باورها هم در نظری خوب اند در نظری بد. این جور وقت ها هم کاری نمی شود کرد. یعنی منطقیه که با همجنس پرواز کنیم. نظر شما در مورد حدیثی

Eh.Am

که می گوید باید با مردم مختلفی بود با آن ها خورد و آشامید ولی شبیه آن ها نشد، چیست؟ می توانید این را به عنوان الگویی برای روابط اجتماعی تان قبول کنید؟ در ضمن در نظر من باور و راه از هم جدا نیستند. باوری که به عمل و راه نرسد، فقط حرف است. دکتر شریعتی جمله ای دارد که می گوید " من از این مردم در عجبم که چگونه بر حسین می گریند در حالی که حسین آزاد زیست." حال این آزادی چیست بماند. ولی کنایه توی جمله اشک آور است. در مورد دیالوگ هم خیلی خوبه که این کار رو بکنید. پست استاد توی بعد کیهانی، واقعا قشنگ بود ولی خیلی جای بحث داره. کاش می شد جلساتی بزاریم و در مورد این مسائل رو در رو بحث کنیم. البته یکی از مشکلات فعلی من دنبال دردسر گشتنه! یعنی خیلی سخته که مسئله ای گیر آورد که ارزش بحث داشته باشه. خیلی از مسائل هم هست که من به تنهایی نمی تونم بهشون فکر کنم. ضروریه که در موردشون هم مطالعه بشه هم بحث. و در آخر باید بگم من هنوز منتظر نظر شما در مورد مطالبی که برایتان میل کردم، هستم.

Eh.Am

منظورم در مورد فراموشی ناآگاهی نیست. بلکه دقیقا برعکس است. فراموشی که منظور من است نتیجه آگاهی و استدلالی منطقی است که ما از شرایط جامعه مان داریم. بعضی وقت ها عواقب اصرار بر یک مسئله می تواند هزینه های سنگینی داشته باشد و همه توان پرداخت آن را ندارند. ولی نکته ی جالبی این مسئله این است که ما زود به این فراموش کردن عادت می کنیم. برای من سوال است که اگر ما مسائل را فراموش کنیم یا صورت مسئله ها را پاک کنیم به این دلیل که در توان ما نیستند و به این مسئله عادت کنیم چه پیش خواهد آمد؟ در مورد راه متفاوتی هم که گفتید من مشتاقانه منتظر شنیدنش هستم. چیزهایی که من گفتم فقط چند راه از هزار و یک راه ممکن است که در ذهن من است دوست دارم بدانم در ذهن شما چه می گذرد. در مورد مرز های بحث هم با شما موافقم ولی چگونه؟ در ضمن در مورد بحث دیالوگ که گفتید پیشنهادی داشتم. شاید حکایت رنگِ پریده، خونِ سرد نیما را خوانده باشید. دیالوگ بی نظیری است بین نیما و عشقی که زندگی اش را دگرگون کرده است. اگر شما بخواهید با عشق بحث کنید به او چه می گویید؟ شما هم لعنتش می کنید در حالی که دوستش دارید؟ ( فکر می کنیم موضوع جالب و قابل تاملی است.