اسباب بازی

پسر کوچکم که نگاهی اندیشمندانه دارد
و رفتار و گفتارش به بزرگترها می ماند،
پس از آنکه دستور مرا برای هفتمین بار شکست
او را زدم و با سخنان تند و بدون بوسه به اتاقش روانه کردم –
آخر مادرش که از من شکیباتر بود چندی پیش درگذشته بود.

سپس از بیم آنکه مبادا از غصه این قهر خوابش نبرد
به اتاقش رفتم و او را در خوابی سنگین یافتم.
پلکهایش کبود و مژگانش از گریه تازه مرطوب بود
و من با آه و ناله اشکهایش را به بوسه از گونه اش پاک کردم
و اشکهایی از خود به جای نهادم،

زیرا دیدم روی میزی، کنار دستش،
یک جعبه تَشتَک،
چند سنگ خوش آب و رنگ،
قطعه ای بلور که به سایش دریا صیقل خورده بود

شش هفت گوش ماهی،
یک شیشه از گلهای آبی رنگ،
و دو سکه فرانسوی را،
نزدیک تخت، کنار هم مرتب چیده بود
تا قلب کوچک محزونش را با دیدن آنها آرام کند

از این رو من آن شب وقتی به درگاه خدا دعا کردم، گریستم و گفتم:
آه که وقتی ما به خواب مرگ فرو رویم
و دیگر با گناهان خویش مایه ناخشنودیت نشویم
بر بالین ما خواهی آمد و به یاد خواهی آورد
که ما با چه بازیچه های کودکانه ای دل خوش کرده بودیم

و چه اندازه در فهم فرمانهای نیکوی تو ناتوان بودیم.
پس بی گمان با مهری پدرانه،
نه کمتر از من که از خاکش آفریدی،
قهرت را رها خواهی کرد و خواهی گفت:
« بر این کودکیهای آنان رحمت می آورم.»

                                                      کاونتری پاتمور


ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای، 365 روز با ادبیات انگلیس (در قلمرو زرین)، نشر سخن، 1392

/ 0 نظر / 27 بازدید